تبليغاتX
لحظه های کاغذی

یاد باد آن که مرا یار عزیزت خواندی .. یاد این یار عزیز کهن از یاد مبر .. با غمت ساخته ام ، از غمت سوخته ام .. این همه سوختن و ساختن از یاد مبر  
لحظه های کاغذی
نگاه کن شوق دل زدن به دریا ؛ برام شد مرگ تدریجی رویا !!!

 

™ Cuteberries.com - Cartoon Dolls, Cute Disney Graphics, Saniro Graphics, Myspace Pictures, Myspace Codes, Myspace Layouts, Myspace goodies, Myspace stuff and more ! ™

 

تولدت مبارک همسرم – علی رضا -

 

 

image hosting for myspace hosted images

 

صبا

 

 

MySpace Graphics codes

|+| نوشته شده توسط علی رضا و صبا در چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت 2:41 بعد از ظهر |

ناگهان چه زود دیر می شود .. خـــداحــــــافــــــــــظی

 

*** 14آذر***

دو سال گذشت .. یادمه همیشه پاییز رو دوست داشتم اما این دو سال اخیر همیشه یک ترس و دلهره نسبت به پاییز دارم .. حتما باید اتفاقی افتاده باشه که من در گذار روزها ، هفته ها ، ماه ها و شاید سال ها ناخودآگاه به فراموشی سپرده ام .. تولد خواهرم فرزانه است ، تصمیم می گیریم دو نفری با هم جشن بگیریم .. دونفری تنها .. شاید فرزان فقط و فقط پل ارتباطی من به گذشته است .. قدم می زنیم و ناگهان تابلوی بزرگ سینما تصویری گنگ از گذشته را به یادم می آورد ... بی وفا ... به رستوران می رسیم ، در انتهاترین قسمت رستوران به دور از همه ی آدم ها می نشینیم . خوشحالیم ، می خندیم اما ناگهان با دیدن میزی میخکوب می شوم ... درست آنجا پشت آن میز، دو نفر در سکوت و غمی ژرف فرو رفته اند ، دختر آرام اشک می ریزد و پسر راهی برای آرام کردن او نمی یابد ... بعد از غذا تصمیم می گیریم باز هم کمی پیاده روی کنیم. به راه رفتن ادامه می دهیم ، از مقابل پارکی میگذریم و ناگهان چیزی در درونم فرو می ریزد ... تصویری دختری که در شبی سرد،جوانی را محکم در آغوش گرفته و به او اجازه رفتن نمی دهد و جوان فقط مبهوت او را می نگرد ... و باز در سکوت به راه می افتیم و ناگهان آنجا مقابل آن رستوران مهم ترین اتفاق زندگی ام بعد از سال ها دوباره مقابل دیده گانم نقش می بندد ... من ، تو ، مادرم ، خواهرم ، خواهرت ، ... همه فقط و فقط به تو چشم دوخته اند اما تو  هیچ کس را نگاه نمی کنی ، حتی مرا هم نمی بینی ، بغض تمام وجودت را فرا گرفته است ، دوست داری هر چه زودتر از همه فاصله بگیری – از همه حتی خودت - ... و بعد از سالها دلیل اینهمه درد و اندوه را به خاطر می آورم : تو مدتهاست که رفتی و من از دوری و فراق تو آنقدر اشک ریختم که مجنون شده ام و همه چیز مخصوصا آن جدایی تلخ را به فراموشی سپرده ام و تمام این دو سال را با یاد و خاطره تو زندگی کرده ام و دلیل بی مهری های تو در رویاهایم هم به این خاطر بود که تو می کوشیدی خود را از بند خیال من برهانی و این خانه – غم خانه – یادگار توست و اکنون راز آن برای همیشه آشکار شد : و در یک روز پاییزی برای همیشه با یکدیگر خداحافظی کردیم .. خداحافظ ..

این دو سال غم انگیزترین روزهای عمرم را پشت سر گذاشتم و هم اکنون احساس می کنم به آخر خط زندگی رسیده ام و دیگر نه راهی برای رفتن دارم و نه جایی برای ماندن.دوست دارم تمام ناراحتی های گذشته را به فراموشی بسپارم و زندگی رو از نو شروع کنم ، مطمئنا به زمان زیادی نیاز خواهم داشت اما به هر حال باید از جایی شروع کرد.

پایان یک راه و آغاز راهی دیگر بسیار دشوار خواهد بود اما از هیچ کدام نیز گریزی نیست ..

من و علی رضا هر دو بارها تصمیم گرفتیم که اینجا رو تعطیل کنیم اما هیچ وقت نتونستیم اما این بار برای رهایی از ناراحتی های  گذشته و شروعی تازه ناگزیر به ترک اینجا برای همیشه هستیم.

این وبلاگ هیچ وقت پر رونق نبود و طرفداران زیادی نداشت اما من دوستان صمیمی و مهربانی که هیچ وقت اینجا ما رو تنها نذاشتند ، با دنیا عوض نمی کنم.

قبل از خداحافظی می خواستم از دوستانی که به من محبت زیادی داشتند تشکر کنم و از کسانی که به نوعی ناخواسته ناراحتشون کردم معذرت خواهی کنم و از همه ی کسانی که تا قبل از بستن شدن وبلاگ به اینجا سر میزنند درخواست کنم هر چیزی که دوست دارند برام از صمیم قلب به عنوان آخرین پیام بنویسند.

.

.

شاپرک که همیشه وقتی آنلاین می شد حال من و علی رضا رو می پرسید.

نیلوفر (آهسته وحشی می شوم )که عاشقانه نوشته هاش بودم و هستم اما همیشه با ویروس های سیستمش دیوانم میکرد.

کیوان که واقعا از برادر برام دلسوزتر بود و همیشه می خواست که کمکم کنه.

ستاره ی که مهربونترین قلب دنیا رو داشت اما هیچ وقت نفهمیدم چرا یکدفعه من رو تنها گذاشت و رفت

و مارال عزیزم که همیشه با تمام بی وفایی های من به یادم بود و حرفهاش و نصحیت هاش هیچ وقت از یادم نمیره ، کسی که خیلی آرزو داشتم باهاش صمیمی می شدم اما هیچ وقت نتونستم و دوری از اون مخصوصا با حرفهای آخری که برام نوشته بود از همه سخت تر خواهد بود.

وبلاگ های دیگر : جاده آرزوها – اشک سکوت – ناقوس دل – عشق ابدی  و ......

.

.

فقط دوست دارم بدونید که هیچ وقت فراموشتون نمی کنم و بدون هیچ ناراحتی نسبت به هیچ کس و هیچ چیز فقط برای داشتن زندگی بهتر هم برای خودم و هم برای علی رضای عزیزم تا همیشه اینجا رو ترک می کنم ...

 

 

برای همیشه خداحافظ

لحظه های بی تو - لحظه های کاغذی

دوستدارتون

sAbAlirezA

 

***۷ دی***

 

 

|+| نوشته شده توسط علی رضا و صبا در شنبه 7 دی1387 ساعت 3:0 بعد از ظهر |

منو ببخش گلم ..

|+| نوشته شده توسط علی رضا و صبا در پنجشنبه 2 آبان1387 ساعت 9:36 قبل از ظهر |

سئوال

 

یکی پرسید : اندوه تو از چیست ؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟

برایش صادقانه می نویسم:

برای آنکه باید باشد و نیست ........

 

24 مهر

 

|+|

دلتنگی ها 1

علی رضا ی عزیز من

چقدر تنهایی !

دلم به قدر فاصله از تو گرفته است

و تو

چقدر دور ، در انتهای دیگر آسمان نشسته ای

شب ها به تو شب بخیر می گویم

اما تو

دیگر نمی شنوی

برایت بوسه می فرستم

اما هدیه ام

در این همه فاصله گم می شود

کاش دستانم آن قدر بلند بود

که به دستان مهربان تو می رسید

یا کاش فاصله مان به اندازه ی

خط فاصله های دفتر مشق دلتنگی من بود

.

.

8 مهر

 

 

|+|

آخرین دیدار نزدیک است ... !!!

 

به بهانه ی اولین دیدارمان

اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست

از خوبي تو بود
که من
بد شدم!

 

زنده ياد قيصر امين پور

------------------------------------------------

پ.ن 1 : بعد از سالها برای اولین بار امروز اصلا خوشحال نیستم

برای اولین بار باید باور کنم که پروازت نزدیک است

و تو هم مانند تمام این سالها به خاطره بدل خواهی شد

و من باید تنها در تمام لحظه های بی تو خاطرات روزهای

با هم بودن را مرور کنم

 

پ.ن2 : علی رضا موفقیت ِ بزرگت در کار رو از صمیم

قلب بهت تبریک می گم ، امیدوارم به بزرگترین آرزوت

هر چه زودتر دست پیدا کنی ، هر چند این آرزو

ما رو برای همیشه از هم جدا خواهد کرد

 

پ.ن 3 : عکس رو فقط به دلیل علاقه ی شخصی

انتخاب کردم

.

.

صبا

 

|+| نوشته شده توسط علی رضا و صبا در یکشنبه 3 شهریور1387 ساعت 2:34 بعد از ظهر |

به خاطر دیشب به شدت احساس خواب آلودگی می کنم .. اما چیزی که بیشتر از همه من رو تحت تاثیر قرار داده ، احساس دلشوره ای که به خاطر علی و امتحانش دارم و از همه بدتر اینکه نمی تونم در این شرایط کنارش باشم . راستش  تا حالا یک همچنین احساسی رو تجربه نکرده بودم ، از طرفی باید به علی روحیه بدم و آرومش کنم از طرفی خودم هم به شدت دلشوره دارم و نگرانم ...

 

پ.ن 1: خدایا به علی رضام کمک کن که از این امتحان هم سر بلند بیرون بیاد

پ.ن 2: دوستای خوبم شما هم برای علی رضا دعا کنید

پ.ن 3: علی رضاااااااااااااا دوسِت دارمااااااااااااااااااااااااااااااااا

.

.

صبا

|+| نوشته شده توسط علی رضا و صبا در پنجشنبه 24 مرداد1387 ساعت 1:35 بعد از ظهر |

تولدم ... !!!

تولد ... شاید به نظر غیر معمول باشه که کسی برای خودش روز تولدش متنی بنویسه اما من دوست دارم برای همه ی روزهایی که دوستشون دارم در وبلاگ چیزی بنویسم ، سال پیش روز تولدم اتفاقی افتاده بود که خیلی ناراحت بودم اما امسال خوشبختانه اولش همه چیز خیلی خوب بود اما ... بعضی وقتها فکر می کنم تعریف من از دوست داشتن یا اهمیت بیش از اندازه من به بعضی مسائل باعث ناراحتی دیگران میشه.. به هر حال روز تولد من هم مثل روزهای دیگه گذشت و شاید دیگه هیچ وقت هم تکرار نشه و مهم تر از همه اینکه نتونستم در اون روز به یادگار چیزی بنویسم ...

 

 

 

پ.ن: بهترین هدیه ای که روز تولدم گرفتم یک بیت شعر بود که دایی م در ایمیل تبریکش برام فراستاده بود

دوست دارد یار این آشفتگی                   کوشش بیهوده به از خفتگی

 

 

 

.

.

صبا

23/4

|+| نوشته شده توسط علی رضا و صبا در سه شنبه 22 مرداد1387 ساعت 1:31 بعد از ظهر |

همه روز  روزه بودن ، همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن ، سفر حجاز کردن

 

زمدینه تا به کعبه ، سروپا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک ،به وظیفه باز کردن

 

به مساجد و معابر، همه اعتکاف جستن

زملاهی و مناهی همه احتراز کردن

 

شب جمعه ها نخفتن ، به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش ، طلب نیاز کردن

 

به خدا که هیچ کس را ، ثمر آنقدر نباشد

که به روی ناامیدی ، در بسته باز کردن

 

علامه شیخ بهایی

 

|+| نوشته شده توسط علی رضا و صبا در دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 1:16 بعد از ظهر |

ای خدا دلگیرم ازت !!

 

خدایا چرا فقط و فقط دوست داشتن را به من آموختی ؟!

 چرا به خاطر تمام دردها ، اندوه ها و اشک ها تنفر را نیاموختی ؟!

--------------------------------------

پ.ن: دلم گرفته ، تنهای تنهام ...........

 

|+| نوشته شده توسط علی رضا و صبا در یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 2:17 بعد از ظهر |


بیستُ نهمین سالگرد تولدِ علی رضا

 

Image hosted at bigoo 

 

علی ! سالِ گذشته به یکی ازبزرگترین آرزوهات رسیدی

امیدوارم امسال هم به آرزویی  که موقع خاموش کردن

 شمع تولدت داری برسی

 

 

Happy Birth day Alireza

Image hosting codes

sAbA

 

MySpace images

 

|+| نوشته شده توسط علی رضا و صبا در دوشنبه 3 تیر1387 ساعت 10:33 قبل از ظهر |

sAbAliRezA




|+| نوشته شده توسط علی رضا و صبا در دوشنبه 3 تیر1387 ساعت 9:45 قبل از ظهر |

کابوس

احساس می کنم در بدترین شرایط روحی ممکن هستم .. انگار در حالت خلسه به سر می برم .. شاید به خاطر مصرف بیش از حد مسکن در روزهای اخیر برای تحمل این سر درد عصبی که حتی یک لحظه هم دست از سرم برنداشته باشه .. به زحمت می تونم چشمامو باز نگه دارم و کارمو انجام بدم .. تا حالا خودم رو اینقدر خسته و درمونده ندیده بودم .. و مهم تر از همه دلیلی برای این همه درد و ناراحتی نمی بینم .. حوصله صحبت کردن با هیچ کس رو ندارم و از طرفی گویی به دنبال کسی هستم که من رو از این زندان خودساخته رهایی بده اما میدونم که هیچ کس نمی تونه تو این شرایط به من کمک کنه .. به چند شب گذشته فکر می کنم .. به لحظه هایی که تمام مدت بی حال روی زمین دراز کشیده بودم .. خواهرم تمام مدت تلاش می کرد به من آرامش دهد .. همیشه در لحظات دلواپسی او را با چادر نمازش به همراه کتاب دعا یا در حال شعر گفتن و شعر خواندن دیده ام .. ما همیشه سعی می کنیم آدمهایی قویی باشیم اما واقعیت چیز دیگری است .. او برایم شعر می خواند و من آرام اشک می ریختم ، و من که اصلا توان حرف زدن نداشتم با نگاهم ملتمسانه به او می گفتم ادامه دهد و به کابوس همیشه تکراری این چند وقت اخیر فکر می کنم ... به با تو بودن در کنار دریا .. به آرامش .. به تمام حرکات و حرفهای عاشقانه .. به رفتن تو بی دلیل .. به هراس من برای یافتن تو .. و تصویر آن دختر سیاهپوش زیبا بر فراز بلندی .. به نقابی که در آخرین لحظه بر چهره می گذارد و در یک چشم به هم زدن خود را از بالای بلندی به پایین پرتاب می کند و در یک لحظه چیزی از درونم جدا می شود ......... آری آن دختر من هستم  .......... گویی الان در همان شرایط به سر می برم : احساس مرگ دارم و فرسنگ ها با تو فاصله دارم  ...

-------------------------------------------

پ.ن : به خاطر این متن از علی رضا معذرت می خوام که همیشه سنگ صبورم بوده و هست ، خیلی تلاش کرد که حالم رو بهتر کنه ، در حقیقت اون تنها کسی که  این روزها باهاش حرف می زنم .. البته اون بهتر از هر کسی میدونه که نوشتن چقدر برای من آرامش بخش است ...

 

علی رضا تو را به اندازه ی تمام کسانی که دوست نمیدارم ، دوست میدارم

 

صبا

 

|+| نوشته شده توسط علی رضا و صبا در چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت 2:54 بعد از ظهر |

|+| نوشته شده توسط علی رضا و صبا در چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت 12:58 بعد از ظهر |

از طرف علیرضا و صبا

" تقدیم به حسین و غزاله ، به وبلاگ من و صبا " لحظه های کاغذی " خوش اومدین . "

" حتما" نظر بدین ، منتظریم . "

|+| نوشته شده توسط علی رضا و صبا در یکشنبه 19 خرداد1387 ساعت 5:6 بعد از ظهر |